زندگی تماشاگر نیست...باید بازی کرد
زندگی تماشاگر نیست...باید بازی کرد

زندگی تماشاگر نیست...باید بازی کرد

روزمرگی

شمارش معکوس 4

این مطلب توسط نویسنده‌اش رمزگذاری شده است و برای مشاهده‌ی آن احتیاج به وارد کردن رمز عبور دارید.

شمارش معکوس 3

این مطلب توسط نویسنده‌اش رمزگذاری شده است و برای مشاهده‌ی آن احتیاج به وارد کردن رمز عبور دارید.

شمارش معکوس 2

این مطلب توسط نویسنده‌اش رمزگذاری شده است و برای مشاهده‌ی آن احتیاج به وارد کردن رمز عبور دارید.

شمارش معکوس 1

اولین باری که دیدمش بیشترین چیزی که به چشمم اومد زیباییش بود..پوست سفید خامه ای، چشم های درشت و بادمی قهوه ای، لب های خوش فرم و برجسته.قد متوسط با پاهای بلند و شونه ها و دست های باریک و کشیده..خنده های بلند و از ته دلش همه آدم های اطرافش و به خنده می نداخت..خوش اخلاق و خوش برخورد و همیشه شاد....


اوایل دوسش داشتم...باور کرده بودم که خیلی مهربونه..تو بدست اوردن دل همه واقعا مهارت داشت...اینقدر دورت می چرخید و تو کارها بهت کمک میکرد و همه جا هوات و داشت و واسه هرچی که لازم داشتی به فکرت بود که واقعن عاشقش می شدی..

  ادامه مطلب ...

عشق پیرانه سر

مامانش تلفن زد..طبق معمول روزهای فرد..

مکالمه یکم بیشتر از معمول طول میکشه..خدس می زنم احتمالا تنهاست..شب جمعه تنها بودن سخته واقعا...

تلفن و قطع میکنه و جواب سوالهام و با جمله های کوتاه میده: بابا رفته شهرضا، دادشم با دوستاش بیرونه، مامانم هم تنهاست..


این بار دومه که روز تعطیل میره شهرضا و میگه جلسه دادگاه دارم!! اگه آباده و اصفهان و هم شهرضا حساب کنیم میشه بار پنجم!! البته احتمال داره فقط اسم یه شهرستان و میگه که هم یه جوری دور باشه که بگه مجبورم یه شب بمونم بعد بیام، هم اونقدر نزدیک باشه که تو استان باشه و شامل حوزه پروانه کارش بشه..

  ادامه مطلب ...