زندگی تماشاگر نیست...باید بازی کرد
زندگی تماشاگر نیست...باید بازی کرد

زندگی تماشاگر نیست...باید بازی کرد

روزمرگی

40 سالگی-پوست اندازی

باورم نمی‌شه این همه سال چیزی ننوشتم. نمی‌دونم واقعاً وقت نداشتم یا دلم نمی‌خواست بنویسم.

الان در آستانه‌ی چهل سالگی، حس می‌کنم دارم پوست می‌اندازم. تجربه‌های جدید، مهاجرت، شغل تازه، تغییرات شدید... و از همه مهم‌تر: تنهایی!

این تنهایی هر روز بزرگ‌تر و واقعی‌تر می‌شه.

یه چیز عجیبه — این‌که من تغییر نکردم، ولی اطرافیانم تغییر کردن، و حالا از این‌که من هم‌چنان همونم، ناراحت یا حتی عصبانی هستن!

من دارم تجربه‌های تازه می‌کنم، اما از من انتظار پختگی و ثبات دارن!
واقعیت اینه که من و همسرم تو یه نقطه‌ای از هم جدا شدیم — زمانی که من باردار شدم، بچه‌دار شدم، و از دانشگاه و کار و اجتماع فاصله گرفتم، ولی اون ادامه داد.
حالا بعد از سال‌ها برگشتم، دارم دست و پا می‌زنم تا جای خودم رو دوباره پیدا کنم، اما اون منو نمی‌فهمه.

این دومین باره که این دوری و تنهایی رو حس می‌کنم. بار اول، وقتی بود که بدون من رفت اروپا — در اوج پیشرفتم.

الان هم دوباره در موقعیتی شبیه همونم: دارم برای پیشرفت تلاش می‌کنم، و بازم اون ناراحته...


الان مشکلم فکر کردن به اون نیست. مشکلم خودمم! تنهایی خودم، اونم توی این موقعیت سخت که دارم دویاره تلاش می کنم از زمین بلند بشم.