اینم به دستور بنفشه خانم، ترسیم شکل با توضیحات:
1- من خوشحال ؛ بعدر از اینکه وبلاگ یواشکی نامه رو خوندم!!
2-من و کش و قوس؛ وقتی شب ها ساعت 2-3 اc پای کامپیوترم بلند می شم و می خوام برم بخوابم!!
3- بقیه اش حسش خوب نبود خودشم خوب نشد...می خواستم خودم و بکشم وقتی خونه خانواده همسر هستم..یکیش شده شبیه وقتی توی گلاب به روتون هستم!!
هفته پیش، زادگاهم
من: آقای برادرشوهر، فوق لیسانس و که گرفتین به سلامتی. ایشالا قصد ادامه تحصیل دارید؟
برادرشوهر: من؟؟نه!اصلا...کلا درس خوندن چیز مزخرفیه...
پ.ن!: من و همسر هردو در حال تحصیلیم!!
این هفته، تهران:
مادرشوهر پشت تلفن: برادرشوهر آزمون دکتری دانشگاه آزاد هم ثبت نام کرده...با اون پسر عمه اش هم که مالزی هست صحبت کرده...میگه اگه ایران نشه می خواد واسه ادامه تحصیل بره اونجا......
من:
!!!
همسر میگه تو رفتارت یه جوریه که آدم ها رو وادار به لجبازی می کنی...به بیان بهتر لجش ون و در میاری...چون خودنمایی می کنی..میگم یعنی چی؟میگه مثلا وقتی اون روز گفتن یه خاطره بگو، تو خاطره از دانشجوهات و کلاس هات و دانشگاهت و استادات تعریف می کنی...میگم خوب این کجاش بده؟؟...میگه بده دیگه! تو که می دونی خیلی ها دلشون می خواد جای تو باشن، چرا خودنمایی می کنی؟؟

من اگه چیزی به دست آوردم با زحمت بوده...کدوم موفقیتم رو توی قرعه کشی بدست آوردم؟؟؟..کدوم جایگاهم و بدون زحمت کشیدن و شب بیداری و درس خوندن بدست آوردم....
چرا نباید به چیزهایی که دارم ببالم؟؟چرا افتخار کردن و بالیدن و اصلا پرزنت کردن و خودنمایی کردن بده؟؟چرا کسی که زحمت هات و نمیبینه باید حــــــــــــــــــــــــــق داشته باشه که به نتایجت حسادت کنه و این تو هستی که مقصری؟؟؟
تــــــــــــــــــــــــمام روزهایی که توی خوابگاه تنها و تنها تفریح من 1-2 ساعت فیلم و سریال دیدن با دوستام بود و بقیه اش همش درس و درس و درس، کجــــــــــــــــــــــــــــــــا بودین شما؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
تــــــــــــــــــــــــمام اون پنجشنبه جمعه هایی که من نصف کتاب های کتابخونه رو بار می زدم می اوردم خوابگاه که همش مشغول باشم و دلم نگیره و گریه نکنم، کجــــــــــــــــــــــــــــــــا بودین شما؟؟
تـــــــــــــــــــــــمام اون عصرهای دلگیری که من خودم و می چپوندم توی سالن مطالعه دانشگاه که غروب و نبینم و دلم نگیره، کجـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــا بودین شما؟؟؟
تــــــــــــــــــــــمام اون روزهایی که تلفن می زدین که فلان رستوران باز شده و جاتون خالی دیشب رفتیم و فلام مهمونی فلان شب بوده و باغ رفتیم و برف بازی رفتیم و فلان هفته تعطیله می خوایم کیش بریم و قشم بریم...کجـــــــــــــــــــــــــــــا بودین که من چقدر بعد هر تلفن بغضم می گرفت و فکر می کردم واقعا من تهران چیکار می کنم؟؟؟
هیچ کدوم از این روزها رو نبودین...هیچ کدوم از این سختی ها رو نمی بینین اما اگه بیام زادگاه و مامانم جشــــــــــــــن بگیره که دخترم رتبه اول فوق لیسانس شده، غــــــــــــــــــــــــــر می زنید که چرا خودنمایی می کنی و جلوه گری می کنی ودل بقیه و می سوزونی؟؟؟
عیدی که من تنهـــــــــــــــــای تنها تهران موندم و درس خوندم واسه آزمون دکتری و شماها با همه دوستاتون رفتین سفر و هر شب به من زنگ می زدین که فلان جا و فلان جا هستیم، من حسادت کردم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
بعد از عید اومدین تهران و اینور برو و اونور برو و من نمی تونستم بیام چون باید مقاله هام و کامل می کردم و درس می خوندم واسه مصاحبه دکتری، یادتون رفته؟؟؟؟؟؟؟؟
سفرهای دبی و ترکیه از بوجه خزانه مرکزی می رفتید و میومدید و عکس نشون می دادید و خریدهاتون نشون می دادید یادتون رفته؟؟؟؟؟
اینا جلوه گری محسوب نمی شد؟؟؟اینا پز دادن نبود؟؟؟
چرا به من که می رسه
اگه از دانشجوهام بگم میگن حالا میخواستی بگی توی دانشگاه درس می دی.........
اگه از استادام و دانشگاه بگن میگن حالا می خواد بگه دکتری می خونه........
اگه از داییم و خانواده تعریفی بکنم میگن حالا هی خانواده اش و به رخ می کشه............
.
.
.
آره..می خوام همه چیزهایی که با زحمت خـــــــــــــــــــــــودم به دست آوردم به رخ بکشم
همه چیزهایی که دارم و بقیه ندارن به رخ بکشم...
از همه چیزهایی که دارم خوشحالم و می خوام خوشحالیم و به همه نشون بدم...
هرکی می خواد حسادت کنه اینقدر حسادت کنه تا بترکه....به جهنم......
ادامه مطلب ...
برای دایی عزیزم:
آنهایی که مانده اند "در ایران" همانطور که دارند یک غذای سر دستی درست میکنند فکر میکنند آنهایی که رفتهند الان دارند با دوستان جدیدشان گل میگویند و گل میشنوند و از آن غذاهایی میخورند که توی کتابهای آشپزی عکسش هست.
آنهایی که ماندهند فکر میکنند آنهایی که رفتهند همهش بار و دیسکو میروند و خیلی بهشان خوش میگذرد و آنها را که توی این جهنم گیر افتادهند فراموش کردهند.
آنهایی که رفتهند میفهمند که هیچ کدام از آن مشروبها باب طبعشان نیست و دلشان میخواهد یک چای دم کرده حسابی بخورند.
آنهایی که ماندهند دلشان میخواهد یکبار هم که شده بروند یک مغازه ای که از سر تا تهش مشروب باشد که بتوانند هر چیزی را میخواهند انتخاب کنند.
آنهایی که رفتهند همانطور که توی صف اداره پلیس برای کارت اقامتشان ایستادهند و میبینند که پلیس با باتوم خارجیها را هل میدهد فکر میکنند که آن جهنمی که تویش بودند حداقل کشور خودشان بود.
آنهایی که ماندهند همانطور که گشت ارشاد با باتوم دخترها را سوار ماشین میکنند فکر میکنند که آنهایی که رفتهند الان مثل آدمهای محترم میروند به یک اداره مرتب و کارت اقامتشان را تحویل میگیرند.
آنهایی که ماندهند در حسرت دیدن کانالهای ماهواره بدون پارازیت کلافه میشوند و دائم پشت دیش هستند.
آنهایی که ماندهند میخواهند بروند..........................
آنهایی که ماندهند از آن طرف، دنیایی رویایی میسازند.
آنهایی که ماندهند هم احساس تنهایی میکنند.................
آنهایی که میمانند عقب مانده نیستند.....................
آنهایی که میمانند، نماندهند که دینشان را حفظ کنند...........................
و آنهایی که میمانند، میمانند تا شاید وطن را جایی برای ماندن کنند.....
.
.
دایی جان........رفتن یا نرفتن برای ما...ماندن یا برگشتن برای شما...هردو دلایلش ناآگاهی از شرایط پیش رو و رویاسازی از آینده ای است که فکر می کنیم تغییر مکان زندگی برایمان بوجود می آورد......به هرکجا که روی آسمان همین رنگ است.....
دایی کوچیک من بعد از حدود 40 سال سه هفته اومد ایران........
فامیل و دید....ایران و دید...و آخرین حرفش دیشب توی فرودگاه بین اشک ها و آغوش ها این بود..: میرم، جمع می کنم...برمی گردم ایران
دایی جان....
روزی که توی فیس.بو.ک اومدی و عکس ها رو دیدی و کامت دادی دایـــــــــــی جون، به همه نشون دادم و همه هیجان زده شدن و خوشحال...من بیشتر
روزی که همه ی فامیل رو add کردی و با همه خوش و بش کردی...همه هیجان زده شدن و خوشحال...من بیشتر
روزی که اسم و فامیلت و سرچ کردم و دانشگاهی که توش تدریس می کردی رو پیدا کردم مقاله ها و پژوهش هات و به همه نشون دادم...همه هیجان زده شدن و خوشحال...من بیشتر
روزی که گفتی بلیط گرفتی و کریسمس ایرانی...همه هیجان زده شدن و خوشحال....من بیشتر
دیروز که داشتی می رفتی...گفتی می خوای برگردی و ایران زندگی کنی...همه هیجان زده شدند و خوشحال....بجز من
دایی.....فامیل اون چیزی نیست که تو دیدی....رابطه ی فامیلی، اصلا شبیه رابطه های دوستی که تا حالا داشتی نیست...
دایی.....سه هفته اومدی و همه عاشقت بودن و به افتخارت مهمونی دادن و قربونت رفتن و فدات شدن و .............اینا همه چیز نیست دایی........
دیشب، توی راه رفتن به فرودگاه، فامیل اشک می ریختن و من خوشحال بودم...از اینکه باعث شدم تو بیای و خانواده ات رو ببینی...از اینکه امدی و همه سعی کردن بهترین نقابشون و بزنن و بهترین و با محبت ترین جمع رو بهت نشون بدن...
دیشب توی راه برگشتن از فرودگاه، فامیل آروم بودن و من....چه حس بدی داشتم...اینقدر بد که نمی تونستم اشک بریزم...
من ،
خالی از عاطفه و خشم
خالی از خویشی و غربت
گیج و مبهوت بین بودن و نبودن...............
دایی جان..فامیل، محبتش به اندازه ی یک دریــــــــــــــــــــاست...اما به عمق 1 سانت....هرچی از فامیل کمتر بدونی...بیشتر از بودن باهاشون لذت می بری...خرابش نکن دایی....بذار همین خاطره های خوب واست بمونه...بذار تمام تصویر ذهنیت از فامیل و خواهر و برادرهات همین خنده ها و شوخی ها و جشن ها و شادی ها باشه....
برو دایی جان برو...پشت سر چیزی نیست...
و نپرسیم که فواره اقبال کجاست.
و نپرسیم چرا قلب حقیقت آبی است.
و نپرسیم پدرهای پدرها چه نسیمی، چه شبی داشته اند.
پشت سر نیست فضایی زنده.
پشت سر مرغ نمی خواند.
پشت سر باد نمی آید.
پشت سر پنجره سبز صنوبر بسته است.
پشت سر روی همه فرفره ها خاک نشسته است.
پشت سر خستگی تاریخ است.
پشت سر خاطره موج به ساحل صدف سرد سکون می ریزد.