X
تبلیغات
رایتل
پنج‌شنبه 6 شهریور‌ماه سال 1393

از داستان های روزنامه تا زندگی های روزانه

یکی بود، یکی نبود..غیر از خدا، همه بودن...همه خودشون خدا بودن...همه تصمیم گیرنده مطلق تعیین کننده نهایی بودن..واسه همین وقتی پسر 16 ساله خوشتیپ ما عاشق دختر 16 زیبای قصه شد...همه فکر کردن که بلدن رابطشون و مدیریت کنن و همه چیز و تحت نظارت خودشون دارن...وقتی پسره دیگه درست درس نخوندند و هر روز این ور و اونور بودن کسی نگران نشد چون همه می دونستن که خودشون اندازه خدا می دونن و می فهمن و نیاز به فکر کردن و مشورت کردن ندارن...

وقتی پسره قصه ما دانشگاه آزاد دور دورا قبول شد جشن مفصلی تو چشم همه کردن که آهای خلایق، ما خداییم و دیدین بنده مون رو به کجا رسوندیم؟الان یه پسر 18 ساله داریم که هرکاری خاسته کرده و تازه تا 4 سال دیگه مهندس هم میشه، احترام بگذارید!!!!

 

 

خدایان زمینی کم کم با اولین مشکل مواجه شدن، گشت و ارشاد و کلانتری...با خودشون فکر کردن که این جور جاها شایسته ما نیست و خدا رو چه به کلانتری و این حرفا..پس فکر کردن این دختر و پسر عاشق و عقدشون می کنیم!!هم اونها به چیزی که می خوان می رسن و هم ما خداییمون کم ابهت نمیشه...پسر عاشق که تستسترون تا نزدیک های دماغش بالا اومده بود با شور و شعف استقبال کرد و خدایان قصه هم بادی در غبغب انداختن و با غرور به بنده هاشون نگاه کردن که آری، همیشه همان شود که ما خواهیم!

این وسط، برادر بزرگتر این پسر خوشتیپ قصه ی ما، طاقت از کف بداد و فریاد برآورد که ای خداوندگاران، عشق برای برادر من در 19 سالگی همان فوران تستسترون است و لاغیر...نکنید...برادرم و بدبخت نکنید..اون نمی فهمه اما شما که خدا هستید...شما چرا نمی فهمید...واحسرتا که این فریاد ها در نواهای جشن و پایکوبی عقد برادرش گم شد...خانواده عروس سرمست و مشعوف از وصلت با خاندان خدایان پایکوبی ها به راه انداختند و هر آنچه در توان داشتند برای ابراز بندگی به خدایان عرضه کردند...برادر سرخورده و خشمگین و به لاک تنهایی خود خزید...هرچند دیگر هرگز صحبتی در این باره نکرد ولی هیچ وقت نتونست با اون عروس و خانواده اش حتی با دیده اغماض نگاه کنه و همیشه با نگاه طوفانی و خشمگینش به اونها می گفت که می دونم چگونه برادر  من و از 16 سالگی سرگرم و خشنود کردید تا به وصلت مطلوب خود برسید....


باری، سال ها از آن وصلت فرخنده پی گذشت............خدایان در تمامی محافل همچنان که گردن خود را افراشته نگاه داشته و از گوشه چشم نگاه پرتکبری به خلایق می کردندا در باب تصمیمات درستی که در تمام زندگی برای بندگانشان گرفته اند افاضات می کردند و با لبخندی تمسخر آمیز به همه کنایه می زدند که آیا ندیدید آنچه همه از آن می هراسیدید را ما انجام دادیم و خوب هم شد؟؟آیا همه شما نبودید که می گفتید این خانواده در شان شما نیستند و این عروس در خور پسر شما نیست؟؟آیا نمی بینید که سال هاست این عروس همچون زیردست ترین بندگان ما به ما و پسرمان خدمت می کند و دم نیم زند از عروسی  و پسرمان اینقدر آزاد است که می خواهد تا مقطع دکتری ادامه تحصیل دهد؟آیا این شواهد برای آنان که تعقل می کندد گواه آن نیست که به ما ایمان بیاورند؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!!!

هرچقدر این افاضات تمامی مجالس و مجلسیان رو انگشت به دهان و حیرت بر چشمان می کرد، اما نگاه های زهردار برادر بزرگتر پسر قصه ما، به خدایان قصه، همه را به فکر فرو می برد که آیا واقعا چنین است که می گویند؟؟


دیروز، در ششمین سالگرد این وصلت فرخنده، 14 روز مانده به برگزاری مراسم مفصل عروسی این پیوند میمون، پسر قصه ما در حضور خانواده خودش و خانواده عروس اعلام کرده که از این ازدواج منصرف شده....

گفته که چند ساله که به این نتیجه رسیده اما خودش رو گول می زده که حتما اشتباه می کنه...اما الان که در حال تدارک مراسم عروسی هست احساس می کنه که دیگه نمی تونه خودش و دختر زیبای قصه رو گول بزنه....

گفته که بیشتر از 2 سال هست که با زنان دیگه ارتباط داره و نزدیک به یک سال هست که هیچ رابطه ای در اتاق خواب با همسر عقدی خودش نداره و فکر می کرده این موضوع باعث می شه که همسرش اعتراض کنه اما باعث شده که دختر زیبای قصه بیشتر و بیشتر بهش توجه و محبت کنه و این عذاب وجدان داره خفش می کنه....

گفته بود که هرکاری از بی توجهی و بی محلی و فرار کردن از دیدارها گاهی 3-4 هفته تا قطع رابطه زناشویی انجام داده تا نشانه ای به دختر قصه بده بلکه حرفی به میان و بیاره و جز سکوت و نادیده گرفتن، چیز دیگه ای ندیده...

گفته که سال پیش مادر زنش اون رو با یه دختر دیده و اونم فکر کرده دیگه حتما حرفی می زنن یا عکس العملی دارن اما هیچی به هیچی ......

گفته که دیگه از دادن نشونه و فرار کردن و فریب دادن خسته است و می خواد تمومش کنه...........


اما تراژدی زندگی پسر خوشتیب قصه ما تمومی نداره....

دختر زیبای قصه و مادرش جلوی پاهاش افتادن و التماس کردن که به هم نزنه....

دختر قصه گفته که همه اینها رو می دونسته اما بازم پسر قصه رو دوست داره و حاضره باهاش زندگی کنه....

دختر قصه گفته که حتی حاضره تحمل کنه که پسره قصه تا هروقت که می خواد با هرکس که می خواد رابطه داشته باشه و تا هروقت که می خواد جای خوابشون و جدا کنه اما عروسی رو به هم نزنه....

مادر دختر قصه گفته که از طرف خودش و دخترش قول می ده که هرزمان که پسر قصه خواست بره یه زن دیگه بگیره اما ازدواجش رو با دخترش به هم نزنه......

مادر دختر قصه گفته که اون و دخترش بدون پسر قصه می میرن و اگه قرار باشه این وصلت به هم بخوره حتما این کار رو میکنه....




خدایان قصه: مبهوتن....گیجن....پسرشون و نفرین می کنن و امیدوارم توی دلشون به خدایی خودشون شک کرده باشن.....

پسر قصه: از همون شب از خونه بیرون زده و دیگه بر نگشته

برادر بزرگ پسر قصه: دیشب ساعت 4 صبح تونست برادرش و توی یکی از شهرستان های اطراف ردیابی کنه و به سرعت به اونجا رفته


تا الان، دیگه هیچ خبری از شخصیت های قصه ندارم..............................................................

نظرات (3)
پدرام
جمعه 7 شهریور‌ماه سال 1393 ساعت 11:04 ق.ظ
پاسخ:
امتیاز: 0 0
بنفشه
شنبه 8 شهریور‌ماه سال 1393 ساعت 03:26 ب.ظ
ووووی! من چی بگم الان!! چه جوری یهو پسره سر عقل اومد؟! نمیشد زودتر سر عقل بیاد؟!! الان این وسط دلمون واسه دختره میخواد بسوزه! یعنی چی میشه اونوقت! حالا پسره چرا متواری شده!
امان از این هورمون ها امــــان! امان از ... امان! امااااان از برخی ..... ! امااااان!
یادمه قدیما که ما درس و مشق داشتیم تو مدرسه نمیدونم کی بود خود خدا بود انگار که میگفت اگر میتوانید جمله ای مانند قر آن بیاورید! خواهرم شما استعدادشو داری تمرین کن!
سوسک نشی بلند صلوات ختم کن!
پاسخ:
نمی دونم واقعا!!!همه هم همین و میگن...میگن حداقل چند ماه یا حتی چند هفته زودتر می گفتی اینجوری آبروریزی نمیشد....میگه نمی خواد با کسی روبروشه..
بعد از کلی وقت از ته دل خندیدم دوستم!مرسی
امتیاز: 0 0
بنفشه
دوشنبه 10 شهریور‌ماه سال 1393 ساعت 11:00 ق.ظ
امروزم که دهمه! دیگه مبارکا باشه و اینا! منم مهمونی میخوام میخوام میخوام میخوام!
پاسخ:
مچکرمممممممممممممممممممممممممممم عزیز دلمممممممممممممممممممممم
امتیاز: 0 0
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
نام :
پست الکترونیک :
وب/وبلاگ :
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد