X
تبلیغات
رایتل
یکشنبه 29 تیر‌ماه سال 1393

مشکل از منه...

سال اول لیسانس بودیم که با هم آشنا شدیم...گروه خوبی بودیم...ولی من و نانا از همه به هم نزدیکتر بودیم...خونه همدیگه می رفتیم و پروژه ها رو لنجام می دادیم...تو دانشگاه بهش میگفتن نوچه عسل، ولی من خوشم نمیومد و جلو من کسی چیزی نمیگفتبهش...یه دختر خیلی ساده و حتی خجالتی...باهوش اما با قدرت تحلیل کم...فرهنگ متوسط و یا حتی میشه گفت پایین خانواده اش باعث شده بود خیلی ذهنش پرورش پیدا نکنه در حالیکه سالها تنها با تلاش خودش و بدون کلاس های خصوصی توی مدارس تیزهوشان درس می خوند...ظاهرش هم زیادی ساده بود...اصلا ویزگی های زنانه نه توی رفتارش داشت و نه توی ظاهرش...به تدریج باهاش خرید رفتم و آرایش بهش یاد دادم و راجع به هزاران چیز با هم حرف زدیم و سال آخر خیلی عوض شده بود...و به همون میزان به من وابسته شده بود...هرچیز کوچیک و بزرگی که پیش میومد و به من می گفت و با هم فکر می کردیم و تصمیم می گرفتیم... 

 

کنکور ارشد و با هم دادیم...رتبه هامون 6 تا با هم فاصله داشت!!با هم انتخاب رشته کردیم و یه جا قبول شدیم...توی خوابگاه یه اتاق دو نفره گرفتیم ... دیگه اینقدر همه جا و توی همه پروژه ها با هم بودیم که همه بهمونمی گفتن دوقولو!!! هرکس هرکدوم و تنها میدید می پرسید اون یکی قولت کو؟!!

اما یه چیزهایی کم کم عوض شد...زندگی تویه یه اتاق 2 در 3 تو پانسیون دانشجویی  چیزهای جدیدی رو به هردومون نشون داد...منی که قبلا خیلی خونسر با اشتاباهاتش و ناتوانایی هاش کنار میومدم، ازش عصبانی می شدم و سرش داد می زدم...من که قبلا خوشحال بودم از اینکه برای انجام هر چیزی از من سوال می پرسه وبا خوشحالی کمکش می کردم، کم کم احساس می کردم همش به من آویزونه و سوالاش خستم میکرد...من که قبلا هرجا می رفتم اون و با خودم می بردم دیگه کم کم دلم می خواست خیلی جاها رو تنها برم...نامزدیم با همسرم هم اوضاع رو پیچیده تر کرد و من بیشتر دلم خواست که ازش فاصله بگیرم...اونم کم کم واکنش هاش تغییر کرد...دیگه عصبانیت های من و تحمل نمیکرد و دیگه واسه انجام کارها با من مشورت نمی کرد...تازه اگه موضوعی بود که برنامه ریزی میکردم که باید اینجوری انجام بشه باهام بحث می کرد و گاهی حتی لجبازی...سال های آخر دیگه خیلی از هم دور شده بویم...من که قبلا می دونستم که صبح و شبش و چه جوری گذرونده و حتی در هر لحظه به چی داره فکر میکنه دیگه هفته ای یه بار هم از احوالش خبر ندشتم...

همون سال ها بود که همسرم خونه گرفت و منم با خوشحالی اسباب کشی کردم!!اوایل زیاد دعوتش می کردم خونمون ولی کم کم دوستای جدید پیدا کردم و تقریبا فراموشش کردم...ولی همیشه با خودم فکر می کردم چی شد که تمام ضعف هایی  که 4-5 سال به راحتی باهاش کنار میومدم واون 1-2 سال آخر دیگه نتوئنستم تحمل کنم...نمی دونم چی شد اون که تمام الگوی زندگی و رفتاریش من بودم مقابل اولین کسی که شورش کرد خود من بود.....گاهی فکر می کردم اینم بخشی از ناتواناییهاش بود و یا شاید ناشی از حسادت...ولی با سفر این دو سه روز فهمیدم که مشکل از منه...

ماسوله، برای من با بهشت برابری می کنهمخصوصا با این ویلایی که این چندسال پیدا کردیم و فقط همون جا میریم...به تصور خودم با بهترین دوستام رفتیم  و فکر می کردم یه سفر به یاد ماندنی میشه...آه ه ه ه ...چقدر دلم گرفته...چقدر راحت ازدست می دم دوستایی رو که خیلی باورشون دارم...تمام راه برگشت و تو فکر نانا بودم...و تو فکر اشتباهات خودم...

من زیادی به آدم ها نزدیک می شم...این اصلی ترین و بزرگترین مشکلمه....

اینقدر بهشون نزدیک میشم براشون دلسوزی میکنم و  وقت و انرژی و احساس می ذارم که یه روزی مثل امروز فرو میریزم...مثل یه حبابی که مدام بادش می کنی و بزرگش می کنی و یه دفعه می ترکه و تو بهت زده می شی...نه فقط از صدای ترکیدنش، بلکه از اون همه انرژی که برای بزرگ کردن اون حباب گذاشتی...

من باید خودم و اصلاح کنم...من نباید اینقدر به دوستان نزیک بشم...باید بتونم احساساتم و مدیریت و کنم و باید قبول کنم این آدم ها دور و برم نیستن که تغییر میکنن...این منم که توی هر رابطه ای از یه جایی به بعد ، از یه روزی به بعد، دیگه چشم هام و می بندم و تمام احساساتم رو جمع می کنم و با تمام توانم فوت می کنم توی حباب خیالیم...چون ساختن این حباب بهم آرامش و لذت می ده...

...

هرچند که آنجا جز درد و رنج چیزی نباشد

 اما

 کوری را به خاطر آرامش تحمل نکن-( دکتر شریعتی)


پ.ن: نظرات پست قبل رو خوندم اما مطمئن نیستم که تایید کنم...دوست ندارم پاسخ بعضی نطرات بنویسم چون دلم نمیخواد  که اینجا فضای بحث و جدل بشه...از همه بابت نظراتشون ممنونم...از آقای "نادم" هم خواهش می کنم اینجا دیگه ننویسه..ممنون

پدرام: سخنرانی کاملش و برات ایمیل می کنم...کامل گوش کنی می فهمی چه خبره