شنبه 21 تیر‌ماه سال 1393

گم کرده را تدبیر نیست!!

سکانس اول-سه شنبه شب:

من توی اتاق دارم کمد لباسم و زیر و رو می کنم واسه مهمونی پنجشنبه خاله ام یه لباس انتخاب کنم...عینکم رو چشمم بود به لباس ها گیر می کرد....از روی چشمم برداشتم گذاشتمش رو تخت...چندتا لباس از کمد بیرون آوردم  تا امتحان کنم...چشمم خورد به عینکم روی تخت. با خودم گفتم نکنه همسرم بیاد یهو بخوابه و ...............................دیگه هیچی یادم نمیاد

  

فقط یادمه که بازی آلمان-برزیل بود و آلمان هی گل می زد و من می پریدم از اتاق بیرون تا گل هاش و ببینم!!!

 اصــــــــــــــــــــلا یادم نمی آد چه بلایی سر عینکم آوردم...وقتی خواستیم بخوابیم دیدم عینکم رو تخت نیست..از اون روز هـــــــــــــــــــــــــرجاییی که فکر می کنید ونمیکنید! رو گشتم...اصلا انگار اون لحظه از ذهن من Shift+Delete شده

سکانس دوم- جمعه شب:

دارم وسایلم و جمع می کنم که واسه صبح سرکار آماده باشم...عینک طبیم پیدا نشده و بسیار کلافه هستم...عینک آفتابیم رو میزتوالت ولو شده...بر می دارم و دنبال جلدش می گردم........نــــــــــــــــــــــــــــــــــــــیست...از شدت کلافگی و عصبانیت همون جا ولش می کنم و می رم می خوابم

سکانس سوم- شنبه صبح:

چشم هام و باز می کنم می بینم ساعت 9 شده!!!!نمی دونم موبایلم زنگ نزد یا زنگ زده خودم خاموشش کردم و دوباره خوابیدم...هول هولی می پرم از تخت بیرون و لباس می پوشم و ساک ورزشیم و برمی دارم که بعد از شرکت برم باشگاه...احساس می کنم ساکم سبک شده...بازش می کنم...کفش ورزشیم کو؟؟؟؟؟؟

با سردرد غیرقابل وصفی میشینم تو ماشین...با خودم فکر میکنم که احتمالا امروز خودمم گم می کنم دیگه خونه برنمیگردم!!!!


گم کردن وسایل یکی از خصلت های جدانشدنی منه....واقعا نمی دونم چی باعث میشه اینقدر وسایلم و گم و گور کنم...اما نکته جالبش اینه که معمولا یادم میاد آخرین بار کجا و کی دیدمشون...کاملا بصورت تصویری مثل ویدیو چک توی والیبال!!!!اما معمولا یک صدم ثانیه از اون تصویر ناپدید میشه...مثلا یادم میاد که عینکم و از توی جلدش بیرون آوردم و گذاشتم رو چشمم و بعد نشستم تو ماشین و جلدش و....؟؟!!....بعد از فلا اتوبان و فلان خیابون رد شدم و فلان اهنگ و هم گوش می کردم تا رسیدم خونه!!!یعنی تمام مسیر با جزئیات بصورت تصویری یادم میاد اما یه ثانیه از تصویر گم میشه....


تلفن کردم باشگاه، کفشم اونجا بود!!تو ماشین داشبورد و باز کردم دستکشم و بردارم، جلد عینک آفتابیم اونجا بود!!!...ولی عینک طبیم...........................یعنی کجا گذاشتمش؟؟!!(شب که همسرم رفت تو تخت یواشکی یخچال و فریزر رو هم گشتم..............نیست)

نظرات (10)
بنفشه
شنبه 21 تیر‌ماه سال 1393 ساعت 09:24 ب.ظ
زیر تخت افتاده! شایدم زیر میز تحریر! شایدم لای لباسایی که تو کمد گذاشتی!
من یادم نمیاد تا حالا زیاد چیز میز گم کرده باشم! خب آدم پول خرج کنه یه چیزی بخره باید مواظب باشه گم نشه خب!!! کلی ضرره خب!
حالا مهمونی خوب بود؟ عکس بذار واسمون خب!
پاسخ:
این جاها رو که همون شب اول گشتم

می دونم تو چیزهات به جونت وصله!!!فقط نمی دونم چه جوری دلت میاد اون پول های بی زبون تو اون صندوق بندازی!!!!!
اون سنگه شرف الشمش و چیکارش کردی آخر؟؟!!
هروقت تو از بابات واسمون عکس گذاشتی منم عکس مهمونی خانوادگی می ذارم!!قبول؟!!
امتیاز: 0 0
ناری
شنبه 21 تیر‌ماه سال 1393 ساعت 10:19 ب.ظ
کاری که ناری میکنه:
ببین تا وقتی طعمه بی حرکته غورباغه نمیتونه شکارش کنه
تو غورباغه(ناراحت نشو ناری غورباغه) اون ناخوداگاه دزد وسیله قایم کن هم شکار!
یه عینک یا وسیله شکل اون بگیر دستت تو همون حالت قبلی قرار بگیر و مشغول شو اولش همش ذهنت مشغوله به اینکه داری فک میکنی دارم فیلم بازی میکنم ولی یهو اون ناخوداگاه نادون اشتباه اصلی رو میکنه و میبینی یواشکی اون وسیله رو گذاشت چفت عینک اینطوری میتونی مچشو بگیری
ببین منم ناخوداگاهم خیلی چیزا رو قایم میکنه بمیره ایشالا
پاسخ:
ناخودآگاهم این کارا رو میکنه؟؟؟؟آخه چراااا؟مگه من چیکارش کردم؟؟!!
پیشنهادت جالب بود...عصر امتحان کردم و جالب تر شد...دیدی گاهی عطسه داری و هی می خواد بیاد ولی نمیشه؟؟!!دیدی اون لحظه آدم چه حالی داره؟؟!!
جلد عینکم و دستم گرفتم و همونجا ایستادم...حالم اونجوری شده بود....انگار یه چیزهایی هی می خواست یادم بیاد نمیومد...
واقعا کلافه شدم...می دونی فاجعه کی اتفاق می افته؟؟اینکه برم یکی بخرم بعد همون لحظه پیدا بشه!!!سابقه داره که می گم
امتیاز: 0 0
نادم
یکشنبه 22 تیر‌ماه سال 1393 ساعت 12:45 ق.ظ
ینهمه از بدیای تنهایی گفتم از خوبیاش میخام بگم

تنهایی ینی رو پای خودت وایسی

تنهایی ینی از هیشکی انتظاری نداری

ینی مشت مشت آلپرازولام بخوری و زوپیدم و چت بزنی اما بقیه نفهمن حال و روزتو

ینی صب که پاشدی منگ

قرصای شبت باشی

ینی اونقد قرص بخوری که از منگی بری تو دیوار ولی دیگه با کسی نباشی

سگش شرف داره تنهایی
پاسخ:
حالا شما خودت و ناراحت نکن!!
این هم بگذرد!!
امتیاز: 0 0
پدرام
یکشنبه 22 تیر‌ماه سال 1393 ساعت 09:15 ق.ظ
احتمالا به یکی از لباسهای که برگردوندید به کمد گیرکرده باشه
شایدم همسر مهربان در طی یک عملیات غلت زدن روی تخت به دیار باقی فرستاده باشدش
پاسخ:
این اولین حدس بود و باعث شد همه کمدم بریزم بیرون...ولی تنها فایده ای که داشت این بود که الان یه کمد مرتب دارم

نه!!قبل از اینکه اون بیاد تو اتاق متوجه شدم عینکم نیست....البته با توجه به همذات پنداری عجیبی که شما با همسر من داری با این حرفت بهش شک کردم!!!!!چه جوری می تونم ازش اعتراف بگیرم؟؟!!!

یه مدت یه سری چیزهام و که این ور و اونور می ذاشتم قایم می کرد تا من دنبالشون بگردم بعد بهم می داد که یعنی حواسم جمع بشه!!!کاش می شد به عینکم هم مثل موبایلم زنگ بزنم ببینم کجاست
امتیاز: 0 0
صبا
یکشنبه 22 تیر‌ماه سال 1393 ساعت 10:30 ق.ظ
جانا سخن از زبان ما میگویی .منم چند روزه که ترازوی آشپزخونم که خیلی هم دوستش داشتم و تازه خریده بودم گم شده.
پاسخ:
ترازوی آشپزخانه
سایزش تقریبا چقدر بوده؟؟؟؟آشپزخونتون مساحتش چقدره؟؟؟؟!!!!
تو یخچال و گشتی؟؟!!!!
اصلا غم خودم و یادم رفت!!!!!!!ترازو ناپدید شده؟؟!!دیوید کاپرفید تو خونتون نیومده؟؟!!
امتیاز: 1 0
بنفشه
دوشنبه 23 تیر‌ماه سال 1393 ساعت 10:29 ق.ظ
هنوز بهم وصله دیگه!
ندیدیش مگه؟!
پاسخ:
یعنی به کجات وصله که ندیدمش؟؟!!
امتیاز: 0 0
بنفشه
دوشنبه 23 تیر‌ماه سال 1393 ساعت 01:19 ب.ظ
کاشکی همونجوری که تو جواب کامنتم نوشتی بــــــــــــــــــود! شرف الشمش! شمـــــــــــــــــش طلاااااااااا!
پاسخ:

اشتباه تایپی بود، منظورم "شرف شمس" بود...ولی آدمی که همش دنبال مال دنیا باشه اشتباه تایپی رو هم طلا می بینه!!!
برو استغفار کن این شب های احیاء!!!
امتیاز: 0 0
بنفشه
سه‌شنبه 24 تیر‌ماه سال 1393 ساعت 07:14 ب.ظ
منظورم بابام بود که ندیدیش مگه!

استغفار!؟ موافقم!

راستی بچه ها ردتو زدن! تو عینک فروشی دیدنت!این شکلی بودی!



کشــــــــــــــــــــــــــــــــــش شدبد لــــــــــپ!
پاسخ:
نه!!!من کجا بابات و دیدم؟؟!!یه عکس ازش بذار

نه نرفتم...خودم و تنبیه کردم تا چشام دراد!

به لپ من دست نززززززززززززززززززززززززززززززززززززززززززززززززن
امتیاز: 0 0
بنفشه
چهارشنبه 25 تیر‌ماه سال 1393 ساعت 04:08 ب.ظ
عینک آفتابیـــــــــــتو گم نکنی بلــــــــــــــــــند صلوات بفـــــــــرست!
امتیاز: 0 0
بنفشه
شنبه 11 مرداد‌ماه سال 1393 ساعت 12:08 ب.ظ
رفیق دکترمون چطووووووووووووووووره؟!!
چرا نیستی؟!؟!
نظرات بالا هم که بستس؟!!!
چه خبررررررره؟؟؟؟؟؟؟؟!!!
تو ترافیک شمال گیر نکرده باشی بلند صلواااااااااااات!
عینکت پیدا شد؟!!
پاسخ:
سلام دوستم!!
آره ه ه ه ..پیدا شد!!
هستم...دستم کش اومده فعلا تا 3 هفته توی آتله! تایپ کردن برام سخته...فعلا یه پست نصفه نوشتم...کامل شد می ذارم ببینی چی کشیدم این مدت
امتیاز: 0 0
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
نام :
پست الکترونیک :
وب/وبلاگ :
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد