X
تبلیغات
رایتل
دوشنبه 12 اسفند‌ماه سال 1392

پاندول...بین خیر و شر

از وقتی اون پست و درباره به هم ریختن اولویت بندی هام نوشتم، 2-3 روزی یه بار باز می رم می خونمش و بهش فکر مکنم....هنوزم نیم دونم با خودم چند چندم!!


توی همون پست تو قسمت نظرات یه خانمی به نام مروارید یه وبلاگ بهم معرفی کرده بودکه راجع بهش نوشتم...از اون روز تا حالا با یه تعداد از وبلاگ نویس هایی آشنا شدم که توی فرهنگ عامه بهشون می گن مذهبی، توی سیاست اصول گرا و توی دانشگاه می گن بنیادگرا...


نمی دونم چرا مذهب همیشه برای من موضوع جذابی بوده...شاید چون دورانی نوجونی داشتم که اگه امید به حضور یک خدا نبود به اینجا که الان هستم نمی رسیدم...اما هیچ وقت مطالعات مذهبی برام جدی نبودن...همیشه فکر می کردم همین که خدا رو قبول داری و گناها رو می شناسی و پرهیز میکنی کافیه...اگه سوالی هم داشتی یا امتحان گزینش! که دیگه مرجع تقلیدها همه ماشالا سایت دارن...میری اونجا سرچ می کنی...


  2 سال پیش توی دانشگاه قبلی، درس مبانی نظری و معماری اسلامی دادن برای تدریس...اون موقع بود که دیدم من هرچی از اسلام می دونم برای خودم شاید مفید باشه، اما قابل تدریس و انتقال نیست...سر کلاس تو با هر تیپ آدمی از هر نوع خانواده ای و با هر پیشینه فکری و مذهبی سرکار داری..اینکه بگی همینه که من می گم و اونها در ظاهر قبول کنن و نقد نکنن و اعتراض نداشته باشن و امتحان و هم با نمره خوب قبول بشن، نتیجه اش میشه هزارتا دیگه مثل خود من....


توی درس مبانی نظری، وقتی راجع به "بحران هویت" توضیح میدی و راهکار "سنت گراها" که راه جل بحران هویت رو در رجوع به گذشته می دونن...اونوقت کلاس منفجر میشه...باید یه نیم ساعت فقط با یه لبخند ملیح به اونها که همه با هم رگ های گردنشون متورم شده و صورتشون قرمز شده و دارن تند و تند نقد می کنن نگاه کنی...جوونن دیگه!!باید هیجانشون تخلیه بشه تا دوباره مغزشون کار کنه....از بار اولی که این مبحث رو تدریس کردم برام تجربه شد، دیگه توی چارت درسیم برای بجث نظریات سنتگرایی در طراحی حداقل 3 جلسه وقت می ذارم...دلم می خواد هـــــــــــــــــمه حرف هاشون و بزنن...دلم می خواد همــــــــــــــــــه یاد بگیرن که باید نظر مخالف رو تحمل کنن...دلم می خواد شروع کنن از مهمترین دانسته های علمیشون که ته ته اش توی سایت های خبری راجع بهش خوندن توی کلاس پرده برداری کنن و دوستاشون هم براشون شوت بکشن و کف بزنن و اونجایی که حس خوب پیروزی بهشون دست می ده با یه سوال بهت زدشون کنم "اینهایی که گفتی رو کجا خوندی؟؟آیا شما یه نظریه پرداز کشف نشده ای که امروز از خودت پرده برداری کردی یا این کلاس خط آزاد شکایت های مردمی از زندگیشونه؟؟؟"...اینجا دیگه دانشجو ها آچمز شدن...نیم دوننن به چی داری اعتراض میکنی...سکوت می کنن.....حالا تشنــــــــــــــه شنیدن جواب تو می شن...دیگه حداق تا نیم ساعت باهات بحث نمی کنن...رگ گردنشون متورم نمیشه..صورتشون قرمز نمیشه و فقـــــــــــــط گوش می کنن....بعد که خوب عریران روشنفکر کلاس رو مورد تفغد قرار دادی، با یه لحظه سکوت و یه لبخند ملیح به مذهبیونی که با شوق و قدرشناسی دارن نگات می کنن خیره می شی و میگی:


"دکارت در پاسخ به سوال "آیا خدا وجود دارد؟" یه مثال معروف داره که به مثال قوری چینی شناخته میشه...دکارت میگه : اگر من به شما بگم در فضا و میان کهکشان ها، یک قوری چینی وجود دارد که قوی ترین تلسکوپ ها امروزی هم قادر به دیدنش نیستن، آیا شما می تونید حرف من رو رد کنید؟؟آیا من می تونم این حرف رو اثبات کنم؟؟خــــــــدا برای من چنین است"

بعد از طرح این مثال از یکی از دوستان مذهبی می خوام که از جا بلند شده و بر اساس دیدگاه اسلامی وجود خدا رو اثبات و نظریه دکارت رو رد کنه....خوب نتیجه معلومه...ته ته دانش همشون تعلیمات دینی دوران دبیرستانه!!!


معمولا این بحث ها رو اینجوری جمع بندی می کنم که شما درباره تمامی نظریه پردازان غربی و علم روز دنیا از نظریه نسبیت انشتین تا نطریه تکامل داروین اطلاع دارید و حرف می زنید و نقد می کنید اما عمق دانش مذهبیتون کتاب دینی دوران مدرستونه...اونوقت به خودتون اجازه می دین با همون دو سه تا کتاب همه مذهب و اسلام و شریعت و طریقت و حقیقت رو زیر سوال ببریدو رئ کنید ، ولی درباره علوم تجربی تا نظریه نسبیت انشتین رو که هیچ ربطی به دغدغه های روزمرتون نداره رو مطالعه می کنید و تایید می کنید و تحسین می کنید و نظر می دید.


وقتی خوب کلاس در بهت و سکوت فرو رفت یه نگاه نافذ به همه می کنم و میگم "تقلیل دین به دستورات شریعت، بزرگترین خیانت به هر دینی هست...راجع به نظریات سنت گرایان در طراحی مطالعه کنید، جلسه آینده بحث رو ادامه میدیم"!!!


اما، اینجا می تونم بگم که من فقط اون ها رو تحت تاثیر قرار می دم که مطالعه کنن...ولی خودمم تو این راه گم شدم...خودمم دیگه نمی دونم کجام؟؟


من می دونم که تویه این بحث های علمی درباره مذهب  یه چیزی کمه...می دونم که یه جای کار می لنگه...اما نمی دونم کجا؟...

توی موضوع آموزش، آقای "بلوم" یه نطریه داره که به "تاکسونومی بلوم Bloom Taxonomy" معروفه...ایشون میگه هر آموزشی برای اینکه تبدیل به یک ارزش بشه باید سه مرحله رو رد کنه:


Head(سر/مغز)= توی این مرحله فرد موضوع رو یاد میگیره؛ مثلا به ما یاد می دن آشغال نریزیم

Hand(دست/عمل)=توی این مرحله شما اون آموزش رو یاد گرفتین و در حضور ناظر هم عملی می کنید؛ مثلا حتی اگر  شما توی خیابون و یا جاهایی که احتما می دین شما رو ببینن آشغال نمی ریزید

Heart(قلب/درونی)=د شما به چنان باوری از آموزشتون رسیدین که بدون حضور ناظر هم اون رو عملی می کنید؛ اگر کسی ناظر شما هم نباشه شما آشغال نمیریزید..


بلوم می گه اگر کسی بتونه از آموزش اولیه به مرحله سوم برسه، موضوع براش ارزشی یا درونی شده و به صورت ناخودآگاه دیگه اون رو انجام میده؛ در مثال گفته شده یعنی نه تنها آشغال نمی ریزه، بلکه اگر کسی آشغال بریزه هم جمع میکنه!

من و امثال من و دانشجوهای من، چه مذهبی و چه غیز مذهبی با این مرحله سومه هنوز خیلی فاصله داریم و هیچ کس نیست که من بتونم حداقل دانشجوهام رو بهش ارجاع بدم...


این چند روزه دارم وبلاگ های مذهبی رو زیر و رو می کنم...هنوز حتی یه خط ندیدم یه جایی نوشته شده باشه که به فضای فکری من نزدیک باشه...

همشون یا اینقدر تحت تاثیر افکار اساتیدشون هستن که خواسته یا ناخواسته، دانسته و یا نادانسته دارن همون ها رو می نویسن...خوب دوستام، من اگه می خواستم افکار استاد شما رو بدونم که نوشته های خودش هست، شما چرا زحمت می کشید؟؟ولی خوب بعضی ها حرفی رو که می شنون مسافتی توی مغزشون طی نمی کنه، مستقیم از زبونشون بیرون میاد!!!

بعضی هام که سعی می کنن "از ابزار فکر . نه فقط نقل قول" برای نوشته هاشون استفاده کنن متاسفانه فضای علمیشون با اون چیزی که توی فضاهای آکادمیک هستخیلی متفاوته...حتی روش تحقیق مشخصی ندارن و برای تعریف ادبیات موضوع، دکترین مطرح می کنن!! دوستان، حتی به فرض اینکه اصلا ملاک های علمی فضاهای آکادمیک همه دنیا غلطه، باید به یه زبانی حرف بزنید که ما گمراهان از دنیا مانده و از شما رانده هم بفهمیم چی میگین..


من الان مثل یه پاندولم...دارم نوسان می کنم..بین خیر و شر...با این تفاوت که نمی دونم خیر کدومه، شر کدومه!!...بعد توصیه هایی که بهم می کنن مثه اینه که به پاندول بگی ساعتگرد حرکت کن!!!آخه مگه پاندول می چرخه که بخواد ساعتگرد باشه یا پادساعتگرد؟؟!!...تمام چیزهای که از زندگی می دونم..تمام راه هایی که تا حالا دیدم و شنیدم و خوندم..همه و همه برام شدن مثه یک عالمه طناب که توی دستام گرفتم...اما سر و ته همش نامعلومه...انگار وسط یه سیاهی وایستادم، با کلی طناب با ضخامت های مختلف...سر و ته همه طناب ها اینقدر از من دوره و تو سیاهی اطرافم تو هم پیچیده که اصلا نمی تونم تشخیص بدم که از کجا اومدن و به کجا ختم میشن...

اصلا نیمی دونم چه جور تا 3-4 سال پیش همه چیز تو زندگی اینقدر واسم واضح بود...چی اینقدر مبهمش کرده؟؟؟نمی دونم...


نظرات (11)
بنفشه
دوشنبه 12 اسفند‌ماه سال 1392 ساعت 08:18 ق.ظ
اجازه استاد! من کاملاً گیج شدم این پست با روحیات من زیاد سازگاری نداشتا دقت کردی؟! طولانی بود جدی و فلسفی هم که بود!
ولی موافق بودم فکر میکنم این مطالب واسه خیلی ها هنوز ابهام داشته باشه یکیشم مثل خود من! این ابهام چه جوربی حل میشه حالاااااا!
یه آب هویج بده چشمام ضعیف شد اینهمه رو خوندم آخه!
پاسخ:
وایییییییی بنفشه!!
باورت میشه دیشب خوابم نمی برد و اومدم اینجا نوشتم تا ذهنم آروم بشه. بعد که رفتم تو تخت بین خواب و بیداری با خودم گفتم، چه پست طولانی شد، حالا بنفشه چه جوری بخونه؟؟بعد یه خنده ای پهنای صورتم را در بر گرفت!!یعنی حتی فکر کردم به تو هم شادی آفرینه!!

اشکال نداره دوستم..من خودمم الان می خونم نیم فهمم چم شده بود!!یه مشت وبلاگ خونده بودم و ذهنم بههم ریخته بود اومد اینجا مغزم و تکوندم!!!بعضی وبلاگ ها باید بالاش بنویسن بعد از ساعت 10 شب نخوانید، کابوس می بینید!!!مثه فیلم ترسناکن

خودمم گیج می زنم...هر وقت حل شد میام می نویسم یه قومی رو نجات می دم!!!

چــــــــــــــــــــــــــــشم!!شما جون بخواه
امتیاز: 0 0
پدرام
دوشنبه 12 اسفند‌ماه سال 1392 ساعت 11:15 ق.ظ

این مال قسمت اول بود

برای انتهای قضیه باز باید اون جمله همسرجان رو من هم باز تکرار کنم
"دارید بزرگ میشید"

حداقل برای خود من و چندی از دوستان نزدیک طی این مرحله "از یقین به شک" رخ داده و این موضوعی نیست که فقط مختص شما باشه.
من شخصا با گوش کردن به صحبتهای دکتر ابراهیمی دینانی مقدار این شک رو سعی میکنم کم کنم
پاسخ:

این جواب قسمت اول بود!!

چه خوب که تنها نیستم من!!پس بیماریش همه گیره!!

دکتر دینایی و داوری اردکانی از نظریه پردازان مورد علاقه ام هستن...هم نوشته هاشون و می خونم و هم نشست هاشون توی دانشکده فلسفه دانشگاه تهران رو دنبال می کنم(یکشنبه هم نشست فلسفه زندگی سالم هست. ساعت 1-4. دانشکده فلسفه دانشگاه تهران).

اما می دونی من دلم واسه چی تنگ شده...یادته وقتی بچه بودیم مامانمون می گفت با غریبه ها حرف نزنید این دیگه واسمون وحی منزل بود؟؟اصلا شک نمی کردیم که چرا و چگونه؟؟بابامون می گفت به این بخاری دست نزنید ما دیگه از هفت فرسنگیش رد نمی شدیم و تازه به بقیه هم تذکر می دادیم که داغه، اوف می شین!!!
دلم واسه اون جور "یقین" تنگ شده.اون یقین نه ناشی از نادانی بود و نه ناتوانی...ناشی از یه "اعتماد" مطلق بود...اعتماد مطلق به اینکه هرچی پدر و مادر میگن حقه و درسته و به صلاحته...

من الان خیلی حرف های مادرم رو هم گوش نمی کنم....اما هنوز وقتی با موضوعی یا انجام کاری مخالفت می کنه...حتی اگه اون کار رو انجام بدم..شک میکنم و دو دل می شم و دنبال نشانه های اشتباه می گردم !!!!این اعتماد گرچه برام کمرنگ شده اما از اینکه وجود داره هنوز خوشحالم...
نه داوری اردکانی و نه دینانی و نه جوادی آملی و نه علامه جعفری...هیچکدوم هنوز نتونستن اون یقین و به من بدن...اصلا یقین دادنیه یا گرفتنی؟؟!!
امتیاز: 0 0
پدرام
دوشنبه 12 اسفند‌ماه سال 1392 ساعت 12:27 ب.ظ
دقیقا
گمگشته آدمی همون یقین و ایمانیه که گفتید، و در اصل همین نبود یقین که موجب احساس ناامنی که مهمترین نیاز آدمی هست، میشه

پ.ن: دکتر دینانی تو برنامه معرفت با رویکردی متفاوت تر نسبت به نشستهای فلسفیش بحث میکنه
پاسخ:

برنامه معرفت رو دانلود کردم...سر فرصت می بینم..ممنون از راهنمایی
امتیاز: 1 0
آسمانه
دوشنبه 12 اسفند‌ماه سال 1392 ساعت 01:20 ب.ظ
سلااااااااام حالا در کنار سردرگمی در اولویت بندی دچار این طنابهایی عجیب و غریب هم شدی
منم گاهی دچار این سردرگمی ها میشم
وقتی ماجراهای به چالش کشیدن دانشجوهاتو میخوندم منم دچارش شدم
پاسخ:
اینا همش به هم ربط داره!!
والا من خودمم هم دچارشم دوستم!!تنها فرقش اینه که بقیه نمی دونن که نمی دونن، من می دونم که نمی دونم!!!حالا پرتقال فروش چند پرتقال دارد؟؟!!
امتیاز: 0 0
آسمانه
دوشنبه 12 اسفند‌ماه سال 1392 ساعت 01:26 ب.ظ
من در راستای وبلاگ نویسی با یه وبلاگی آشنا شدم که نویسنده ش خیلی وارد این مباحثی که ذهنت رو مشغول کرده میشد و با خوانندگان وبلاگ بحث و گفتوگو راه مینداخت البته وبلاگش ربطی به این چیزها نداره و صرفا خاطره نویسیه اما بدون شک از مطرح کردن این مباحث استقبال میکنه
www.1-2-3khaterat.blogfa,comآدرس وبلاگش
پاسخ:
ممنون از پیشنهادت دوستم!!
می خونمش حتما
امتیاز: 0 0
بنفشه
پنج‌شنبه 15 اسفند‌ماه سال 1392 ساعت 08:40 ب.ظ
پاسخ:
امتیاز: 0 0
بنفشه
جمعه 16 اسفند‌ماه سال 1392 ساعت 03:31 ب.ظ
دیگه خونه تکونی بسه بیا بنویس!
پاسخ:
امتیاز: 0 0
مروارید
یکشنبه 18 اسفند‌ماه سال 1392 ساعت 07:04 ب.ظ
دوباره سلام
چون نام ما را بردید، مجبور شدیم ظاهر شیم!
عزیزم معرفی اون وبلاگ به این معنی نبود که من همه ی حرفاش رو قبول دارم
بلکه از راه و روش رضوان برای رسیدن به یک تعالی و بهبود زندگیش خوشم اومد
بالاخره با شیوه ای که بهتر از همه با وجودش همخونی داشت تونسته بود از یک وضعیت نامطلوب به یک وضعیت خوب برسه
من و تو هم باید همین کارو بکنیم
اما...
به شیوه خودمون
نظر من اینه که منی که دارم PhD می گیرم نباید هزینه ای رو که این مملکت خرجم کرده، هدر بدم
باید و باید مفید باشم و چند برابر اون پولو حتما برگردونم به جامعه
اما در کنارش باید بچه هم داشته باشم
چون این هزینه ای رو که می خوام برگردونم، باید یکی باشه که ازش استفاده کنه! نکنه می خوایم حاصل تلاشمونو به قشر مسن جامعه برگردونیم!
در مرحله بعد، اگه بچه ای آوردم، باید وقت بذارم و خوب تربیتش کنم
نکنه حاصل تلاشمون برسه به یه نسلی که استحقاق هیچی رو ندارن
اونم به خاطر اینکه ما وقت نذاشتیم درست تربیتشون کنیم

در کنار همه اینا به شدت معتقدم که ما علاوه بر اینکه زن هستیم، انسانیم
و باید برای خودمون هم زندگی کنیم
باید جوری برنامه ریزی کنیم که علاوه بر ایفای نقش همسری و مادری، وقتی پشت سرمونو نگاه کردیم، یه کاری هم برا خودمون کرده باشیم!
نمی شه که فقط به بقیه سرویس بدیم!!!
وااااااااااااااااااالا

حالا که اینقدر سردرگمی، مجبورم راهنماییت کنم، کارایی که باید بکنی:
1- دکتری ات رو بگیر
2- دنبال یه کار خوب باش
3- به شدت مصمم به آوردن بچه باش (بزرگترین لذت دنیا رو از خودت دریق نکن)

امیدوارم موفق باشی
پاسخ:
سلام مرواریدجان
ممنونم که برام نوشتی دوستم
خوشحالم که نظراتمون درباره این وبلاگ ها به هم شبیه

این اولویت بندی که برام نوشتی همون چیزی هست که الان داره تو زندگیم اتفاق می اوفته...من خودم عاشق بچه ام...اما شک کردم که این اولویت بندیهام قراره پشت سر هم باشه یا می تونه به موازات هم اتفاق بیفته....
"ما علاوه بر اینکه زن هستیم، انسانیم
و باید برای خودمون هم زندگی کنیم
"باید جوری برنامه ریزی کنیم که علاوه بر ایفای نقش همسری و مادری، وقتی پشت سرمونو نگاه کردیم، یه کاری هم برا خودمون کرده باشیم!
نمی شه که فقط به بقیه سرویس بدیم!!!" دقیـــــــــــــــــــــــــــــــقا نظر من همینه دوستـــــــــــــــــــــــــــم

می دونی مروارید جان، احساس می کنم ادامه تحصیل و موفقیت توی جایگاهی که الان دارم چیزی هست برای رضایت خودم از خودم و زندگیم به عنوان یه انسان می خوام...نگرانم که تو خونه نشستن و بچه دار شدن بیشتر فداکاری برای بقیه باشه و بعدها از خودم ناراضی باشم

آرررررررررررره...بچـــــــــــــــــــــــــــــــه...عاشقشم!!!این دکتر های زنان هم که همش میگن بچه اول و زیر سی سالگی بیارین...من هر وقت از زادگاه میان تهران مامانم کلی غذاهای نیمه پخته! برام تو ظرف می ذاره که بزارم فریز و سر موقع بپزم و بخورم...کاش می شد بچه رو هم بیاری بزاری تو فریزی تا وقتی وقتت آزاد بشه و بری بیاری گرمش کنی و بزرگش کنی
امتیاز: 0 0
رها
سه‌شنبه 20 اسفند‌ماه سال 1392 ساعت 03:44 ب.ظ
سلام امروز با وبلاگت آشنا شدم وهمشو خوندم ، طرز فکرمون واحساسات وبعضی از دغدغه ها ومشکلاتمون شبیه به همه .باز هم به خونه مجازیت سر می زنم .من 33 سالمه ویه دختر کوچولو ی 2 ساله دارم .کارشناس رسمی دادگستری ام و... ندیده دوستت دارم ،راستی یه کامنت دیگه هم برات گذاشتم .بدرود
پاسخ:
ممنون که دوسم داری عزیزم

چقدر خوبه که شبیه هم هستیم...کاش تو هم می نوشتی..وبلاگ نداری؟
بازم بیا پیشم و برام بنویس
امتیاز: 0 0
زىبا کردستانى
جمعه 23 اسفند‌ماه سال 1392 ساعت 07:55 ب.ظ
سلام بهار عسل عزیز
خوبی خانمی؟
بعد از مدتها اومدم سلامی خدمتتون عرض کنم
امیدوارم همیشه خوب و خوش باشی عزیزم.
اگر از احوالات ما خواسته باشی. ما هم خوبیم. خدا رو شکر
پاسخ:
سلام دوست عزیزم
ممنون که سر زدی زیباجان
ایشالا شما هم خوشحال و سلامت باشی عزیزم
امتیاز: 0 0
آسمانه
جمعه 1 فروردین‌ماه سال 1393 ساعت 12:23 ق.ظ
سلاااااااااااااام
اومدم سال جدید رو بهت تبریک بگم
ایشالله سالی پر از شادی و سلامتی و احساس خوشبختی داشته باشی
کلا هر چه آرزوی خوبه مال تو
راستی منم رمز میدی
پاسخ:
سلام دوستم
سال نو شما هم مبارک باشه
ایشالا برای شما هم سال خوب و پر از همون چیزهایی که گفتی باشه!!
فکر کردم قبلا بهت رمز دادم..ندادم؟!
امتیاز: 0 0
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
نام :
پست الکترونیک :
وب/وبلاگ :
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد