X
تبلیغات
پیکوفایل
رایتل
شنبه 21 فروردین‌ماه سال 1395

سی سالگی- بازتعریف- دختری تحسین برانگیز؛ همسری اضطراب انگیز

بالاخره تمام شد...

احساس کسی رو دارم که از یه سف ی ر سخت برگشته..یه سقر پر از ماجراهای خوشایند و ناخوشایند...

" تراپی" به نظرم مهمترین نیاز هر زندگی زنا شویی مدرن هست...اصلن باید به جای مهریه و شیربها و این چیزا برای زوج هایی که زندگیشون و بر پایه اندیشه های مدرن شروع می کنن، مثل دفترچه بیمه، دفترچه مشاوره با روانشناس تهیه کنن...هر زوج باید یه روانشناس خانواده داشته باشن که حداقل سالی یه بار برای چک اپ پیشش برن..تو زندگی های سنتی کار مشاور رو این بزرگتر و اون بزرگتر می کردن...اما برای زندگی هایی که اساسش با تفکرات سنتی متفاوته نمیشه از توصیه ی ادم های سنتی استفاده کرد..

چندین هفته بود که گیج بودم...درواقع چند ماه بود که گیج بودم و چند هفته بود که عمیقا احساس شکست می کردم...احساس می کردم بازی خوردن و در حقم زرنگی شده...اینقدر موضوع بارز بود که مادر و خواهرم هم متوجه شدن..با هرکدوم صحبت می کردم و توضیح میدادم بعد از چند مثال و توضیح احساسم کم کم باهام همدردی می کردن و در عین حال که همه حق و به من نمیدادن اما اون ها هم موافق بودن که در برابر همه حمایت ها و تلاش های من همسرم واکنش مناسبی نشون نداده و من برای ناراحتی حق دارم اما هیچو کدوم در تصمیم گیری بعد از این راه حلی برام نداشتن...خودمم برای اولین بار راهکاری نداشتم...اما امروز بعد از چندین جلسه مشاوره..دوباره تونستم خودم و پیدا کنم...

 

شنبه 14 فروردین‌ماه سال 1395

سی سالگی-بازتعریف- برون گرایی

توی تخت خوابیده بودم و با خودم کلنجار می رفتم...دلخور بودم و نمی دونستم بهش بگم یا نه..اس ام زدم . گفتم...چندتا خنده فرستاد و بعد گفت چقدر خوبه که ناراحتی هات و به زبون میاری...روزهای بعدش و سال های بعدش هم بارها و بارها بهم گفته بود...گفته بود اینکه درباره چیزی ناراحت میشم فورا راجع بهش حرف می زنم و اینکه از دغدغه های و مشکلاتم صحبت می کنم و  کلن اینکه همیشه همه چیزم شفاف و سر راسته رو خیلی دوست داره و تحسین م یکنه....

 

چهارشنبه 12 اسفند‌ماه سال 1394

تعلیق!

تا من نرم بخوابم، اونم توی تخت نمیره! ترجیح میده همین جا روی مبل جلوی تلویزیون بخوابه تامن کارام تموم بشه و با هم بریم بخوابیم...وقتی  شوهرت روی مبل خوابیده، تلویزیون خاموشه ونور لوسترها روی آباژور تنظیمه، بوی قرمه سبزی در حال پخت برای ناهار فردا خونه رو پر کرده، چای با بهار نارنج برای خودت دم کردی و نشستی بعد از کلی وقت تو وبلاگت بنویسی،اونوقت بعد مدت ها وقت می کنی که به خودت و احساساتت فکر کنی می بینی هیچ حال خوبی نداره...حال بدی هم نداری! تـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــعلِِِِِِِِِِِِِِِِیق یعنی دقیقا همین حس...معلق. یعنی نه خوب و نه بد...کی گفته بی خبری خوش خبریه؟!!

 

دوشنبه 9 آذر‌ماه سال 1394

سی سالگی-بازتعریف-مادربالفطره

من در سی سالگی فهمیدم که یک مادربالفطره هستم....

 

دوشنبه 9 آذر‌ماه سال 1394

سی سالگی -بازتعریف

توی اوج اضطراب و فشار کاری آزمایشگاه دکتر و بن بست پایان نامه ام و امضا های فرصت مطالعاتی، پشت در اتاق معاونت پژوهشی منتظر بودم..منتظر یه نامه و یه امضا و داشتم خودم و برای توضیحات خسته کننده آماده می کردم..حالم اصلن خوب نبود و مدام چشمام پر از اشک می شد..از بغضم که هر کاری می کردم پایین نمی رفت می ترسیدم...می ترسیدم اگه دکتر به جای اینکه بپرسه کارت چیه، بپرسه حالت چطوره نتونم جلوی اشکام و بگیرم...تو کیفم دنبال موبایلم گشتم تا خودم و با یه چیزی سرگرم کنم..چشمم افتاد به میز جلوی پام..روی میز فلاسک چای بود و قندون و چندتا استکان  ولی زیر شیشه میز یه متن بود...یه متنی که  تایپ شده و روی یه کاغذ A4 پرینت شده بود و درست وسط میز، زیر شیشه گذاشته بودن...وصیت نامه لویی پاستور...اول فقط واسه سرگرم خوندم...بار دوم برای بهتر فهمیدن و بار سوم و چهارم...انگار کتاب دعا بود..نمی دنوم چندبار خوندم..ولی شده بودم ملوان زبل که اسفناج خورده!!...دیگه نه اثری از بغض بود و نه حتی احساس خستگی...تاثیری که حرف های ساده در زمان درست و مکان درست، صدها برابر بیشتر از بزرگترین تاثیرگذارترین کلمات هست...