X
تبلیغات
رایتل
پنج‌شنبه 17 فروردین‌ماه سال 1396

تعدیل؟؟ یا تطبیق؟؟ یا تحدید؟؟

جواب من: هر سه امکان پذیر است به شرطی که منوط به هدف باشه...هدف از تعدیل؟ ؟هدف از تطبیبق؟؟هدف از تحدید؟؟

 

پنج‌شنبه 19 اسفند‌ماه سال 1395

آرزوی هزاااااااااااااااااااااااااااااااااران دختر

نمی تونم بفهمم جمله "این چیزی که تو داری هزاران نفر آرزوش و دارن"  چه طوری می تونه به آدم ها تسلی بده...داشتن هزاران آرزوی دیگران به چه دردت می خوره وقتی آرزوهای خود خودت و نداری؟؟

نمی فهمم وسط این مفاهیم بدبختی-فلسفی چه طوری ذهنم پرش می کنه به اینکه برم جلوی جاکفشی رو جارو کنم که  آشغالاش تو خونه نیان و پاشم اون دوتا لیوان فانتزی تو سینک و بشورم که اگه برگرده همه چیز و با هم کثیف می کنه و اونا زود جرم می گیرن و ...

ولی نمیرم...می خوام سفت همین جا بشینم و فکر کنم....به اینکه چرا آشپزی شوهر می تونه آرزوی هزاران هزار زن باشه...چرا موقع شستن قطره های روغن که تمام کف و دیوار و درهای کابینت ها اطراف گاز و گرفته باید به این فکر کنم که چقدر خوشبختم که شوهرم گاهی هوس می کنه آخر هفته ها آشپزی کنه و فرداش من باید تمام آشپزخونه رو تا سقف بشورم...چون این چیزیه که هزارررررررران دختر آرزوش و دارن...


....


دلم می خواد دخترایی رو ببینم که یکی از هزاران آرزوهای منو تو زندگی شون دارن..دلم می خواد شوهراشون و ببینم و زندگیشون و ببینم و ازشون فیلم بگیرم بر م رویه یه ویدیو پروژکتور بززززززرگ تو مطب خانم مشاور نمایش بدن و بگم بببیییییین...نگاه کن....زنای مثه من وجود دارن...ازدواج می کنن..زندگی مشترک دارن...شادن...شوهراشون درکشون می کننن ...از آرزوها و بلندپروازی هاشون هم کوتاه نیومدن...نگاااه کن....

بعدش سرخوش و شاد دستام و تو جیبم می کنم پروازززز میکنم...چشمام و میبندم میذارم اینقدر بادددد به صورنم و پیشونیم بخوره تا داغی تمام اشک ها و خشم ها و دردهای این مدت از گونه هام بره.....


چقدر دغدغه هام حقیر شدن...چقدر احساس تحقیر می کنم از این همه تقلیل دغدغه هام...چقدرررر احساس خشم می کنم از همه اطرافینم که باعث تقلیل خواسته هام  شدن....

دلم می خواد ببینم این زن ها رو...زن هایی که هم خودشون موفقن و هم زندگی زناشوییشون...زن هایی که کار می کنن و خلق می کنن و پیشرفت می کنن و بچه دار می شن و مهمونی میرن و مهمونی می گیرن از همه اینا با هم شادن...زن هایی که آرزوهای خودشون تو زندگیشون محقق شده، نه هزاراان آرزوی هززززااااران دختر دیگه....

پنج‌شنبه 28 بهمن‌ماه سال 1395

مال من است او، هی نزنیدش/ آن من است تو، هی مبریدش

اینکه با دیدن یه اتفاق، شنیدن یه حرف، یه جمله یا حتی یه خبر درباره یه نفر دیگه، یهو مغزت عین یه سیاهچاله تو خودش فرو بره...یه هو تمام فکر خیال و نا امیدی و خشم و احساس درماندگی  رو یه جا حس کنی،  این یعنی احساسات و افکاری درونت هست که به زور سرکوبش کردی و  یه سوراخ کوچیک که پیدا می کنن یهو  فوران می کنن....


این روزها محکوم به عدم واقع گرایی، خیال پردازی. بلند پروازی غیر واقعی، ایدالایستی. خودخواهی و خودبینی و.بعضا حسادت و بی جنبگی میشم!

این روزها، عسل مغرور و جاه طلب درونم  با عذاب وجدان و سرکوب دست و پنجه نرم می کنه...

این روزها انچه عسل برنامه ریزی و امید و شکل اینده زندگی مشترک در ذهنش داشت، تعبیر به غیرواقعی بودن میشه و اصرار دارن باور کنم که ممکنه هرگز بهش نرسم...

انگار یه تهدیده....

یه خواب بد....

اوففففف از خواب بد نگم.....خواب های بد میبینم...خواب های بد عجیب و غریب....حتی وقتی روز خوبی می گذرونم و شاد می خوابم...

دیشب ونیز بودیم..با مامانم و همسرم...هوا بارونی و بود و ابرا سیاه بودن و همه جا تاریک و روشن  بود..پریدن تو آب و دیگه بالا نیومدن...رفتم تو  آب.... سیاه سیاه بود...پر از لجن و جلبک...چشمام و بستم و رفتم توی اب و دستام و تکون میدادم شاید پیداشون کنم....دستم خورد به یه نفر و اوردمش بالا...همسرم بود...تند و تند شروع کردم به cpr.. . بیدار نمیشد...تو ذهنم مدام فکر می کردم تا کی باید ادامه بدم؟؟ مامانم چی میشه؟ کی  باید اینو ول کنم دنبال اون برم؟؟ یه دفعه بیدار شد...تا بلند شد لبخند بزنه من پشتم و راه کردم و دوباره پریدم تو آب تا مامانم و پیدا کنم...پیداش کردم و اوردمش کنار اب...شروع کردم به cpr..مامانم رنگش زرد شده بود...موهاش ریخته و  پوستش چروک شده بود...گریه می کردم و دستام و محکم تر رو  قلبش فشار میدادم..همسرم نشسته بود و نگام می کرد..از سرش خون میومد انگار که شکسته باشه..  یه لحظه نا امید شدم و سرم و چرخوندم طرفش.. گفت ادامه بده، چرا وایسادی؟.. پشت سرش چندتا توریست وایساده بودن و ما رو نگاه می کردن......نمیدونم چرا خفه شده بودم...نمی تونستم حرف بزنم، داد بزنم، کمک بخوام...برگشتم سمت مادرم و ادامه دادم...یهو مادرم بیدار شد.. با لبخند نشست و گفت مرسی دختر قشنگم....مثه همیشه. با همون لحن ارام و با همون چشم هایی که می خندن...ولی پیر شده بود.. خیلی پیر...

سرم و چرخوندم و به همسرم نگاه کردم...از جاش بلند شد و گفت من برم بیمارستان سرم و نشون بدم ببینم چی شده...اینو با لحن معترض گفت...همون لحنی که جدیدا همش همینجوریه.  یه جوری که یعنی تو که به فکر من نیستی من خودم برم به خودم برسم....

سرم  و چرخوندم سمت مادرم...هنوز چشماش می خندید و لبخندرو لبش بود...گفتم بریم بیمارستان شما هم باید اکسیژن بگیرید...

پیاده رفتیم و من توی راه تمام مدت عذاب وجدان داشتم.. ناراحتی همسرم و تقصیر خودم میدونستم...نمیدونم چرا...الان که فکر می کنم که اخه من که اول اونو نجات دادم...نمیدونم از چی عذاب وجدان داشتم..

رسیدیم بیمارستان. همسرم روی تخت خوابیده بود و پزشک ها داشتن بهش رسیدگی می کردن. ما که وارد شدیم یه نگاه سر سری به من کرد و بعدم روش و برگردوند...و من عذاب وجدانم شدیدتر و شدیدتر شد....دیگه چیزی یادم نمیاد...


این سرکوب های خودم و مشاورم و همه اطرافیانم روی ایدالال ها و بلند پروازی هام، اعتماد به نفسم و کم کرده....قدرت تصمیم گیریم و پایین آورده...احساس سرخوشی و شادی همیشگیم و ازم گرفته،...امیدم رو به آینده کم رنگ کرده.....و از همه بدتر، با یه اتفاق، یه جمله، یه حرف. یه خبر که حتی درباره خودم نیست، شبیه یه شیسشه سکوریت می شکنم..شیشه سکوریت وقتی میشکنه چند تیکه نمیشه،..هزار تیکه میشه، اینقدر ریز و اینقدر پراکنده که تا چند دقیقه اصلن نمیدونی از کجا شروع کنی به جمع کردنش.....دلم واسه خودم تنگ شده. . واسه خود خود خودم...

دوشنبه 4 بهمن‌ماه سال 1395

زین دایره ی مینا خونین جگرم، می ده...

سلام مجدد به همه


حرف زیاد دارم ولی مشغله و نوشتن پایان نامه همه وقت و حوصله ام و می گیره.

فعلن مهمترین اتفاق اومدن ویزای امریکا هست! بعد از تقریبا 1 سال. من 27 ژانویه تاریخ درخواستم بود و چند روز پیش  ایمیل اومد که ویزاتون امادست.

بیشتر از اونچه هیجان زده یا خوشحال بشم گیج و مضطرب شدم. اصلن نمیدونم چیکار کنم. 

 

پنج‌شنبه 2 دی‌ماه سال 1395

مَن مَنِ مَن ، مَن مَنِ بی رنگ و بی تأثیر نیست/ هیچ کس با مَن مَنِ مَن ، مثل مَن درگیر نیست

این مطلب رمزدار است. در صورت نیاز رمز آنرا از نویسنده مطلب دریافت نمایید.
رمز عبور: